مقاله ها

بروکلین

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

رُمان «بروکلین» در وادی درام، با توجه به موضوعی که دارد با ریسک بالا روی لبه حرکت می‌کند. از آن جهت که با سطحِ موضوعیِ این داستانِ رُمانتیک؛ کتابْ تنها با چند غفلتِ ساده از جانب نویسنده می‌توانست در زمره‌ی ادبیات جدّی قرار نگیرد. و به همین خاطر، بی‌دلیل نیست که سیر داستانی «توبین» محافظه‌کارانه اما دقیق است.

 

 بروکلین را به خاطر بسپار

 

«کولم توبین» اسم چندان غریبی برای اهالی سینما نیست. نویسنده‌ای ایرلندی که علاوه بر افتخاراتی چون جایزه‌ی پنِ کشورش، برنده‌ی بوک‌پرایز و جایزه‌ی بین‌المللی ایمپک دوبلین بوده. رُمان‌نویسی که این شانس را داشته تا کارهایش مورد توجه دیگر اصنافِ هنری قرار بگیرند و بارزترین‌شان -البته حالا بعد از «بروکلین»- رُمان The Blackwater Lightship است که می‌شود آن را «قایق‌ راهنمای آب‌های تاریک» ترجمه کرد. او را نویسنده‌ای می‌دانند که تسلّط قابل ملاحظه‌ای بر شعر و نظم دارد. در کارنامه‌ی آثار غیر داستانی‌اش می‌توان پژوهش در مورد شعرهای «الیزابت بی‌شاپ» را دید. نویسنده‌ای که می‌گویند کلمات را با وسواس انتخاب می‌کند. اهل هیجان نیست و داستان‌هایش در دنیایی آرام می‌گذرند. راستش وقتی بشنوید نویسنده‌ای معتقد است قصه از دل سکوت برمی‌آید و پایانِ رُمان، مثل وقتی است که شما کودکی را خوابانده‌اید؛ تا حدودی می‌شود فضا و اتمسفر حاکم بر داستان‌های او را تشخیص داد.

رُمان «بروکلین» در وادی درام، با توجه به موضوعی که دارد با ریسک بالا روی لبه حرکت می‌کند. از آن جهت که با سطحِ موضوعیِ این داستانِ رُمانتیک؛ کتابْ تنها با چند غفلتِ ساده از جانب نویسنده می‌توانست در زمره‌ی ادبیات جدّی قرار نگیرد. و به همین خاطر، بی‌دلیل نیست که سیر داستانی «توبین» محافظه‌کارانه اما دقیق است. شاید با توجه به همان چیره‌دستی‌ها که به آن اشاره کردیم و البته این روش که بدون هیچ اَدا و بازی، داستان را ساده اما باهوش روایت می‌کند؛ موفق به رَد کردن چنین پیچ‌های خطرناکی شده و کتاب را از دسته‌ی رُمان‌های قطاری و فرودگاهی و روایت ‌کردن عشق‌های کلیشه‌ای بیرون کشیده. نقاط مثبتی که برخی از آن‌ها از جانب «نیک هورن‌بای» به خوبی در فیلم‌نامه رعایت شده. و البته به آن‌ها اشاره خواهیم کرد.

بعد از اکران فیلم «بروکلین»، درست مثل زمانی که رُمان در سال ۲۰۰۹ توسط انتشارات «وایکینگ» منتشر شده بود؛ بیشترین طرف‌داران را می‌شد در میان جامعه‌ی ایرلندی شهرهای امریکایی، مخصوصاً نیویورک دید. داستانی که به آن‌ها یادآوری می‌کرد اجدادشان چه‌طور ممکن است به آن سرزمین رفته باشند. بماند که برای خود شهروندان نیویورکی، از این‌ جهت که چهره‌ی قدیمی شهر را می‌دیدند دل‌پذیر بود. وقتی حالا منطقه‌ی لانگ‌آیلند جزء حومه‌ها‌ی گران و لوکس شهر محسوب می‌شود؛ جالب است که می‌بینیم زمانی فقط زمین‌هایی خالی بوده که یک مهاجر ایتالیاییِ لوله‌کش و یک دختر ایرلندی تازه‌وارد به روی آن‌ها پا می‌گذارند تا زندگی‌شان را در آن‌جا شروع کنند. در صحنه‌ای «تونی» از طرح‌ها و نقشه‌هایش می‌گوید. نقشه‌ی خانه‌ای که حالا ممکن است یکی از آن خانه‌های قدیمی و بزرگ لانگ‌آیلند باشد که به قصرها یا دست کم هتل‌هایی با اتاق‌های زیاد می‌مانند و با وجود گذشت شاید صدسال هنوز با ترمیم سر پا هستند. و به اندازه‌ی درخت‌های آن منطقه قدمت دارند.

اما عناصری که در داستان «بروکلین» حرف اول را می‌زنند "شخصیت" و "مکان" هستند. و رشد هر دو، که طی فرآیندی همواره با عنصر مهم دیگر با نام "انتخاب" تنیده می‌شود. «الیز» اوائل سال هزار و نهصد و پنجاه از ایرلند به امریکا مهاجرت می‌کند. و از همان ابتدای سفر، گویی با یک‌جور تحول روبرو است. نوعی دگرگونی که با دریازدگی می‌آید. دریازدگی و بعد، دری که پس از چِک شدنِ مدارکش -بدون آن‌که قرنطینه شود- از آن عبور می‌کند او را به صحن دنیایی ناشناخته تحویل می‌دهند. کشش، بین وطنی که فرصت‌های طلایی برای زندگی ندارد، و غربتی که در دوران حلول صنعت پُر از فرصت‌های کاری است؛ چیز غریبی نیست. مخصوصاً برای مردم کشورهایی که همین حالا هم در چنین دوره‌ای زندگی می‌کنند. چیزی که برای ایرلندی‌ها و سایر کلونی‌های امریکایی بار نوستالژی دارد روایت حال خیلی از کشورها است. از این‌رو رُمان و فیلم بین مهاجران جدید هم طرفداران خود را پیدا کرده‌اند. مهاجرت بعد از یک بحران اتفاق می‌افتد. و در «بروکلین»، این بحرانْ جنگ است و رکود اقتصادی. والبته تأکید فیلم به طور غیر مستقیم، بر این است که «الیز» به دنبال آزادی نیامده. در خیابان‌های این کشور هم طلا نریخته اند. باید زحمت بکشد اما با زحمتْ فرصت‌ها را به دست می‌آورد. فرصت‌هایی که در وطنش باید حسرت آن‌ها را می‌کشید. هجرت، خودش مقوله‌ای است که از پس آن، انسان‌ها مکان جدید را به عنوان یک شخصیت در نظر می‌گیرند. او از حالا می‌داند که با شخصیتی ناشناخته و بزرگ‌تر از فهمش روبرو خواهد شد. و البته بعد از این رویارویی، طبیعی است که دچار درد غربت، دلتنگی برای خانه و افسردگی شود. آن‌قدر که با شنیدن آهنگی که یک بی‌خانمان ایرلندی می‌خواند اشک بریزد. اما باید هرچه سریع‌تر نقش خودش را یاد بگیرد. نمی‌شود برای همیشه یک اروپایی سردمزاج باشد. در فروشگاه باید با مشتری‌ها حرف زد. در خانه نباید عنق بود. این‌ها خواسته‌های او نیست. خواسته‌های همان شخصیت دیگر، یعنی مکان تازه است که دارد نیازهای او را اندازه می‌گیرد و به تن او وجهه‌ی دیگری می‌پوشاند. برای همین این مکان جدید است که ضمن رشد خودش، رشد او را سبب می‌شود. جامعه‌ی امریکا وقتی مهاجرین در ساختنش بیشترین نقش را دارند رشد می‌کند. بزرگ می‌شود ضمن این‌که باعث رشد آن‌ها هم، خود او است. در ابتدا «الیز» را با آن صورت یخ زده می‌بینیم. همیشه چند ثانیه طول می‌کشد تا بعد از دست زدن به حساب و کتاب و جمع و تفریقِ ملاحظات و محافظه کاری‌‌ها واکنشی نشان بدهد. جانب احتیاط را در هر کاری در نظر می‌گیرد. اما به تدریج مثل یک ورزش‌کار گرم می‌شود. نامه‌‌هایی که برای خواهرش می‌نویسند رنگ دیگری دارند. استقلالی که به مرور هویت او را شکل می‌دهد نتیجه‌‌های خوبی دربردارد. و از این‌جا انتخاب‌های او شکل می‌گیرد. انتخاب‌هایی بر اساس محیط یا حداقل با توجه به آن‌چه از محیط پیرامون برخاسته. نقش محیط در داستان و فیلم‌نامه کم‌نظیر است. کم‌کم «الیز» سر میز شام حرف می‌زند. در مهمانی خیریه کمک می‌کند. به جشن رقص می‌رود و بالأخره اولین پرش شخصیت؛ بله، او با پسری آشنا می‌شود. از حالا دیگر دنیای اطرافش، یعنی آن شخصیت بزرگی که در ابتدای سفر با آن روبرو بود و مثل یک دیو به نظرش می‌رسید را با همین جوان ایتالیایی می‌شناسد. پارک‌ها و خیابان‌هایش را. آدم‌ها و ساختمان‌هایش را. هر روز باید تغییر کند و «تونی فیورلو» همراهی‌اش می‌کند. وقتی صاحب پانسیون، اتاق پلّه‌دار را به او می‌دهد خیالش راحت است که او هرگز مردی را از این پلّه‌ها به آن‌جا راه نخواهد داد. منتها «الیز» به مرور خودش آزادی و اخلاق را به نسبت مکان و زمان میزان می‌کند و هر روز مثل تبی آن‌ها را اندازه می‌گیرد. تا جایی که باورُمان نمی‌شود آن دختری که به بندر نیویورک با ترس و لرز پا گذاشت، روزی بی‌خبر از همه، با یک لوله‌کش ایتالیایی ازدواج کند.

نقش راهنما در داستان بروکلین بسیار مهم است. وجود زن راهنما در کشتی. خانم «فورتینی» سر کار. کشیش. دو دختر در پانسیون که طرز لباس پوشیدن و آرایش را به او یاد می‌دهند. و خوردن اسپاگتی را به او می‌آموزند تا در اولین ملاقات با خانواده‌ی ایتالیایی «تونی» سُسِ اسپاگتی را به درودیوار نپاشد. برای هر قدم یک مربی، به موقع او را آماده می‌کند و این جور مدد گرفتنِ داستان، از بازوهای افسانه‌ها و قصه‌های پریان آن هم در یک سفر از شیوه‌ی سنتی رُمان‌نویسی «توبین» می‌آید.

کاملاً واضح است که «توبین» به سنّت‌ها و فرمول‌های رُمان‌نویسی پایبند است. از هر مُهره‌ای که کار گذاشته‌ جایی استفاده می‌کند. از این‌رو ایرلند، به عنوان سرزمینی که «الیز» پشت سر می‌گذارد و هم‌وطن‌هایش تمام نمی‌شوند.

برگردیم به بحث قلمرو. از میان جوامع مهاجرِ ساکن در نیویورک، فقط شاهد دو تا از آن‌ها هستیم؛ ایتالیایی‌ها و ایرلندی‌ها؛ که داستان به مدد آن‌ها انعطاف شهر را به عنوان یک مکان مطرح می‌کند. از سوی دیگر اشاره کردیم که ایرلند در ابتدا توسط کاراکتر تَرک می‌شود اما از داستان منفک نیست. یعنی مکان اولیه، تنها به عنوان نقطه‌ی شروع درنظر گرفته نشده و بحثِ دوسوییِ مکانْ فقط به شکل حرکت از مبدأ به سوی مقصد مطرح نمی‌شود. بلکه در میانه‌ی داستان، نویسنده به خوبی از این شیوه استفاده می‌کند تا شخصیت را در دودلی قرار دهد. یعنی نکته ای که به خوبی در فیلم آقای «جان کراولی» نشان داده شده. و جالب این‌جا است که دودلی «الیز» برخواسته از مرگ خواهری است که خود او -در نقش منجی- باعث حرکت کاراکتر از مبدأ بوده. و بار دیگر «الیز» وارد برزخ دوگانگی می‌شود. منتها این بار، دوگانگی قرار است برای دختر بیچاره با شدت بیشتری تکرار شود.

«الیز» وارد همان وطنی می‌شود که از آن جدا شده بود. اما حالا به عنوان فردی جدید. برای آدم‌هایی که روزگاری او را می‌شناختند او «الیز» دیگری است. و البته حالا خود وطن هم شخصیت جدیدی است. شکل دیگری دارد. فضایی که کمی از او دور است و این بار هم اتفاقاً یک مرد است که کمک می‌کند تا این سرزمین را که در خاطرش کم‌رنگ شده بود، بار دیگر بشناسد. ولی ما چی؟ ما منتظریم. گاهی نگرانیم. و این نگرانی در فیلم به خوبی به ما منتقل می‌شود. چرا «الیز» جواب نامه‌های «تونی» را نمی‌دهد؟ چرا به قرارهایش با این پسر موقرمز ادامه می‌دهد. انگار این رسیدن به «جیم» و ازدواجش با  این پسر هم‌وطن نیست که او را تشویق به خیانت می‌کند. مثل این است که همه چیز برای «الیز» از سپری کردن روزها در شهرش شروع می‌شود. نکند می‌خواهد از خلال این روزها راهی پیدا کند تا رازش را پنهان کند؟ ازدواجش چی؟ دودلی بین دو مکان دوباره سربرآورده. تردید، بین جایی با آدم‌هایی که او را ستایش می‌کنند و ماندن در کنار مردی که از جنس همین مردم است؛ و جایی آن سوی اقیانوس اطلس که کار است و پیشرفت است و البته «تونی». و «تونی» بیچاره منتظر است. گاهی می‌ترسیم اما می‌گوییم خب این که امکان ندارد «الیز» ماندگار شود. بحث دوباره بحث انتخاب است. اگر همان «الیز» بود که در ابتدای فیلم دیده بودیم حالا راحت می‌شد تصمیمش را دانست اما حالا چه‌طور؟ اما در لحظه‌ای که نامه‌های بازنشده‌ی «تونی» را در کشوی «الیز» می‌بینیم؛ می‌فهمیم نخیر، او قرار نیست برگردد. او می‌خواهد با رازش تنها بماند.

‌اتفاق‌های مهم زندگی «الیز» با چند زن رقم می‌خورد. خواهرش که باعث مهاجرتش به امریکا می‌شود. دختری که به خاطر فرار از دست او در مهمانی با «تونی» آشنا می شود. خواهرش که با مرگ او به ایرلند برمی‌گردد. و در نهایت خانم «کِلی» که از راز شخصیت ما با خبر می‌شود. و با تهدید او است که «الیز» دوباره به امریکا می‌رود.

همان‌طور که اشاره شد «توبین» از همه‌ی آن‌چه جایی در داستان می‌کارَد بالأخره استفاده می‌کند. تفنگی که در صحنه‌ای روی دیوار آویزان کرده باید در صحنه‌ای دیگر شلیک کند. و آن تفنگ، خانم «کِلی» بدجنس است که مثل جادوگر توی قصه‌‌های پریان، درست زمانی که «الیز» خیالش آسوده است و خانواده‌ی «جیم» هم مطمئن هستند که او دختر مورد علاقه اش را پیدا کرده سر می‌رسد. زمانی که مادر «الیز»، حالا در غیاب دختر بزرگ‌تر، خیالش راحت است که دختر کوچکه می‌ماند و دیگر به امریکا برنمی‌گردد. «الیز» دوباره جسارتش را به کمک می‌گیرد و با نامه‌ی اعترافی کشورش را برای بار دوم تَرک می‌کند. اما این‌جا یک پرسش باقی می‌ماند. به راستی عشق کجاست؟ در وطن است؟ باید گفت در مورد «الیز» حسی که بتواند این پاسخ را بدهد در فیلم درنیامده. ما تنها حس می‌کنیم زیر باران تحقیر «خانم کِلی» است که او تازه تعهد خود را درمی‌یابد. هوس و وطن را رها می‌کند تا به واقعیت بپیوندد. اما این برخواسته از عشق است یا تعهد؟ تحت فشارِ تهدید است یا دلتنگی برای آن‌که رها کرده؟ متأسفانه فیلم در مورد چنین پرسش حساسی قادر نیست ما را به نتیجه‌ی قابل قبولی برساند.

نکته‌ی دیگری که می‌توان به آن اشاره کرد بخشی است در پرداخت موازی "مکان" و "شخصیت". وقتی در داستانی مکان تا این پایه اهمیت دارد هنگامی که دو شخصیت از دو اقلیم جدا، در مکانی جدید با هم برخورد می‌کنند این برخورد همواره بی‌تنش و به دور از تضاد و تعارض نخواهد بود. این‌که صرفاً «تونی» همیشه دلش می‌خواسته همسرش یک زن ایرلندی باشد نمی‌تواند روابط آن‌ها را به سمتی از بی‌نقصی و تکامل ببرد تا داستان را از این نقد محافظت کند. در واقع طی زمانی که رابطه‌ی دو کاراکتر را شاهدیم این تقابل مکانی از دست می‌رود. یا در نهایت با اشاره به اسپاگتی و چند شوخی در مورد ایرلندی‌ها که برادر کوچک «تونی» سر میز شام مطرح می‌کند سر و ته قضیه هم می‌آید. و به این ترتیب، آن‌چه اینترکالچِرال می‌نامند در شیمی روابط آدم‌ها چندان بروز پیدا نمی‌کند.

در مجموع می‌توان گفت «بروکلین» فیلمی هیجان‌انگیز نیست. درام دلپذیر و کلاسیکی است که می‌توان از دیدن آن لذت برد.

درباره نویسنده / مترجم

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان «گلف روی باروت» (نشر نگاه) به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/